بخش دوم
دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن
در بخش نخست مقاله که روز چهارشنبه گذشته منتشر شد،سخن به نقد «گروه مترقی» به ریاست حسنعلی منصور و سپس هویدا رسید. و اینکه کمتر کسی در ایران دیده شده است که بتواند مانند او چندچهرگی را در خود جمع کند و از قالب «ایرانیت» بیرون آید. با آمدن «گروه مترقی»، وضع دگرگون شد. بنای اداره کشور بر شیوهای گذارده شد که به هیچوجه با مزاج ایران سازگار نبود. اینک ادامه سخن:
دیدگاهی که اتخاذ شد، دیدگاه ایرانی نبود، و البته چیزی که در این میان به کمک آمد که به بیراه رَوی شتاب بخشد، گران شدن نفت بود. تفکر حکومتی ایران به هیچوجه ظرفیت خرج کردن این همه پول را نداشت و سرش به دور افتاد و جز آنکه به انفجاری از نوع ۲۲ بهمن بکشد، راهی در برابرش نماند و دواسبه به سوی آن پیش راند. شاه یک روز گفت: «کوروش، آسوده بخواب، ما بیداریم»، چندی بعد گفت: «صدای انقلاب شما را شنیدم»؛ ولی هر دو خیلی دیر بود. شاه اگر نگوییم که در اجبار بود، خبط بزرگی در زندگی خود مرتکب شد که گروه «مترقی» را بر سر کار آورد؛ زیرا او مجری خوراندن دارویی به ایران گشت که برایش ناسازگار بود:
گفت آن دارو که ایشان کردهاند
آن، عمارت نیست، ویران کردهاند
بی خبر بودند از حال درون...
دو روی متضاد
آنچه در آن پانزده سال آخر گذشت، دو روی متضاد داشت: یک روی پر آب و رنگ و خوشنما که پول نفت به کمکش آمده بود: بروبیا، آبادانی، رفاه نسبی، توسعة شهرها، پول قوی، و فرودگاه مهرآباد به عنوان یکی از مراکز مهم توجه جهانی...؛ ولی روی دیگرش این بود که عیار انسانیت پایین آمد.
مادیاندیشی و خودبینی رشد یافت. همه چیز بر مبنای داد و ستد قرار گرفت و ظاهربینی بسنده شناخته شد. چون قانون درستی حکمفرما نبود که جای مبادی اخلاقی را بگیرد، هرج و مرج عارض گشت، و کار را به انقلاب کشاند.
آن روی اول است که مورد حسرت جوانان است و ما را که موی سفید داریم، چون در تاکسی یا صف اتوبوس یا مغازه میبینند، میگویند: «خوش به حال شما که آن دوره را دیدید، برای ما بگویید چطور بود»؛ اما از روی دوم بیخبرند که آشکار نبود و در بوتة فراموشی افتاده است.
مردم در گیرودار دلمشغولی روزمره، مجال دیروزنگری ندارند.
در سال ۱۳۵۲ قیمت نفت جهش کرد. از کودتای ۲۸ مرداد به این طرف، این نیز یکی از رویدادهایی بود که میبایست رژیم ایران را به جانب سقوط گرایش دهد. حرکات متعارضی در جریان بود.
شاه ادعا کرد که: «من چپگراتر از چپیها هستم»، یعنی خیال نکنید که نظام ایران یک نظام ایستا و ارتجاعی است. همچنین گفت که: «ارتش ایران تا ده سال دیگر معادل انگلیس و تا پنج سال دیگر، شکستناپذیر خواهد شد.» حرف دیگرش این بود که گفت: «غربیها بیکارهاند، و چشمآبیها باید از خواب خودپسندی بیدار شوند» (مصاحبه ۱۷ بهمن ۱۳۵۳). از هماکنون غرور نفت، باد خود را وزانده بود.
گرانشدن نفت آثاری پدید آورد که نتیجهاش تشنج بیشتر در وضع روحی و اقتصادی کشور بود. ۱۱ اسفند ۱۳۵۴ اعلام «حزب رستاخیز» شد؛ حزب واحد که با آمدن آن، «ایران نوین» و اسلافش چون «ملیّون» و «مردم» همگی منحل میشدند. این اعلام از جانب شاه، همگی حتی شخص هویدا را که میبایست دبیرکل باشد، غافلگیر کرد. همین خود نشانه غیرعادیبودن وضع بود که بوی آن به مشام میرسید.
دستگاه برای تقویت روحی خود، پیوسته حسن مراوده خود را با خارج نمایانتر میساخت. در بهار ۱۳۵۴، به ترتیب داوودخان افغان، صدام، سناتور کندی و حسنین هیکل به تهران آمدند. واقعة دیگر آن بود که روز ۲۴ اردیبهشت ۵۴، سقف فرودگاه مهرآباد بهناگهان فروریخت و این میتوانست مُرغوای وقایعی باشد که سه سال بعد نظام حاکم را در هم فرو پیچد.
در انتخابات آن سال، منوچهر آزمون وکیل اول تهران شد. آزمون جرو چپهای معروف بود که توّاب شده بود. شاه با این سبک کار بود که میگفت «چپتر از چپ» است؛ ولی قرائن بعد نشان داد که نفوذ چپهای تواب در دستگاه حاکمه، یکی از موجباتی بود که انقراض نظام را زمینهساز کرد.
از سوی دیگر، به تولای درآمد نفت، ثروت کشور افزایش ناگهانی گرفت. ۲۵ درصد سهام «کروپِ» آلمان خریده شد. گشادهدستی شامل کشورهایی چند شد، حتی کشورهای ثروتمند چون انگلستان و فرانسه و آلمان، مصر و اسرائیل که جای خود داشتند.
تغییر تقویم از شمسی به شاهنشاهی، در حالی صورت گرفت که به هیچ وجه آمادگی روحی برای پذیرش آن در مردم نبود. تأثیرگذاری هر امر موکول به پذیرش آن است، وگرنه در جهت عکس عمل میکند.
نزدیک به همه کشورهای مؤثر در کار جهان، از ریز و درشت، در شعاع گشادهدستی و تلطف ایران بودند. با آنکه ایران از نظر اصول در جبهه غرب و در زیر چتر آمریکا به سر میبرد، با این حال، طوری با ظرافت عمل کرده بود و دست نوازشمند داشت که کشورهای کمونیستی شرق هم هوای کار او را داشتند و با او خوشوبش میکردند.
گویا امیدوار بودند که با این روشی که دارد، روزی ایران به دامن آنها بیفتد! این بود که شاه در سفرهای رسمی خود به اروپای شرقی، همیشه با آغوش باز روبرو میشد و چین سرخ هم آن اواخر به این گروه دوستداران پیوست.
نظام شاهی پربارترین دوران عمر خود را میگذراند. حکومت «روشنفکران» است: هم تجدد، هم تعیّن، هم تمکّن. احساس هیچ کمبودی نمیکند، یک دست به گذشته، یک دست به آینده، یک دست به شرق (با انقلاب سفید)، یک دست به غرب (با ماهیت سرمایهداری). مخالفان حکومت یا به اعدام سپرده میشوند، یا در حبس هستند، یا خانهنشین. همة احتیاطها به خرج داده میشود. سازمان امنیت در اوج هوشیاری است. در یک قلم تصفیه در ارتش، ۲۶ افسر بازنشسته میشوند.
هم بیگذشتی هست، هم گذشت؛ درشتی و نرمی با هم. طیّب رضائی که روز انتصاب عَلم به نخستوزیری، یک کامیون گل برای تبریک به نخستوزیری میبرد، چندی بعد به دست همان دولت تیرباران میشود! پرویز نیکخواه که متهم به مشارکت در توطئه قتل شاه است، به پاداش افشاگریهایش بخشوده میگردد و به مقام مشاوره در رادیو تلویزیون ایران دست مییابد.
تناقصها در کنار هم به سر میبرند: کنگره بزرگ ایرانشناسی و کنگره حقوق بشر در تهران تشکیل میشود. در عین آنکه اشرف پهلوی ریاست هیأت نمایندگی حقوق بشر ایران در سازمان ملل را بر عهده دارد، سه سال بعد بزرگترین جنجال در جهان بر سر نقض حقوق بشر در ایران درمیگیرد.
کنگره سعدی و حافظ در شیراز و فردوسی در مشهد برپا میگردد؛ اما همان زمان قلمها در پشت خط قرمز به سر میبرند.
عجیب است که اکثر کسانی که مهرههای اصلی کودتای ۲۸ مرداد بودند، مطرود یا نابود میشوند، یکی از آخرین آنها تیمور بختیار است، نخستین رئیس سازمان امنیت که نخست دربدر و سپس کشته میگردد.
تشنج و برخوردهای مسلحانه در ایران قطع نمیشود: بمبگذاری، سوءقصد، سیاهکل، آمل و در خیابانهای شهرها، قتل سرهنگهای آمریکائی؛ ولی نظام خم به ابرو نمیآورد، زیرا پایههای کار خود را محکم میبیند: ارتش قوی، انضباط، درآمد سرشار نفت، استیلای سازمان امنیت...
هیچ صاحب اندیشهای، حتی دیپلماتهای مقیم تهران، فتوری در کار او نمیبینند و پیشبینی بدروزی او را ندارند. با این حال، علامتهای کوچک و بزرگ در کارند.
احمد آرامش، وزیر پیشین که نخستین اعلامیه جمهوری را انتشار داده و چند سال در حبس بود، پس از آزادی، در پارک لاله، روز روشن، به دست یک مأمور سازمان امنیت هدف گلوله قرار میگیرد و میمیرد. از نوع دیگر، شخصی به نام فیاض رهبری نه تن از اعضای خانواده خود، ازجمله برادرش را با چاقو و تبر به قتل میرساند که این نشانهای از اختلال روانی کسانی است که به تعداد فراوان در جامعه ایران به سر میبرند.
شاه میگوید قدرت دفاعی ایران تا پنج سال دیگر شکستناپذیر خواهد بود، یعنی هیچ قدرتی حریف او نخواهد بود. این را نیز میگوید که: «چشم آبیها باید از خواب خودپسندی بیدار شوند»، یعنی تنها راه ما راه درست است.
حکومت در اوج توانمندی است. کیسینجر ـ وزیر خارجه آمریکا ـ به ایران میآید و یک قرارداد ۱۵میلیارد دلاری میبندد.
در عین حال بهناگهان چنان احساس نارسائی میشود که همه حزبهای گذشته را منحل میکنند و حزب واحد «رستاخیز» را به جا آنها مینشانند. از این پس ایران باید یک زبان داشته باشد.
با بدعتی تازه، همه ایرانیان به صورت بالقوه موظفند که عضو این حزب فراگیر باشند.
دولت اعلام میکند که در سال گذشته (۱۳۵۳) هفت میلیارد دلار به کشورهای دیگر کمک کرده است؛ اما همان زمان اتفاقی روی میدهد که حاکی از بیماری نظام است: کاترین عدل، دختر پروفسور عدل که از نزدیکان شاه است، و بهمن حجت ـ فرزند سپهبد حجت ـ که او نیز یکی از امرای معروف ارتش است، حالت عصیان به خود میگیرند، به هم میسازند و سرهنگ رضائی، فرمانده ژاندارمری قزوین را میکشند و خودشان هم بعد کشته میشوند. آیا معنیدار نیست؟ دو تن از خانوادههای بالانشین کشور؟
از یک سو سران کشورهای مختلف به ایران رویآور هستند، و از سوی دیگر برخوردهای مسلحانه و شورش در گوشه و کنار قطع نمیشود؛ آیا کشور امن است؟ بلی، آب از آب تکان نمیخورد.
هیچکس یک کلمه حرف معارض بر زبان نمیآورد که به خط قرمز تخطی باشد؛ اما در عین حال، سه نفر از مستشاران آمریکائی در تهران به قتل میرسند.
آتشسوزی در مراکز تجاری، خاموشی برق. عوارض طبیعی نیز بر آنها اضافه میگردد: سیل، زلزله. در این میان دو واقعه مهم روی میدهد که به یکدیگر بیارتباط نیستند:
خبری نیست، ولی هست خبر
یکی آنکه یک کشاورز گمنام به نام جیمی کارتر از حزب دمکرات، رئیسجمهور آمریکا میشود و زمینه تبلیغی برنامه خود را «حقوق بشر» در سطح جهانی اعلام میکند.
دوم به تبع آن، نوعی بیدارشدگی ناگهانی نسبت به «حقوق بشر» در تبلیغ جهانی راه مییابد و بیش از جاهای دیگر، بادش به ایران میگیرد. مسئله حقوق بشر مرز داخلی را درمینوردد و به خارج میرسد.
به دعوت عفو بینالملل، معترضان نقض حقوق بشر ایران در هلند گرد میآیند. این در حالی است که هنوز حکومت ایران میتواند کنگره بزرگ حزب رستاخیز تشکیل دهد و در آن حدود هفتهزار نفر جمع کند.
نکته قابل توجه: پیش از آنکه انتخاب کارتر به نحو رسمی اعلام گردد، شاه ایران نخستین کسی بود که به او تبریک گفت؛ ولی او به این تبریک برخلاف معمول پاسخ نداد. فقط مدتی بعد نزد اردشیر زاهدی ـ سفیر ایران ـ به طور شفاهی تشکر کرد. من وقتی خبر این تأخیر را از رادیو شنیدم، بر دلم برات شد که همین واقعه کوچک میتواند آثار بزرگ در پی داشته باشد؛ به قول نیما: خبری نیست، ولی هست خبر!
کارتر در ضمن تبلیغ انتخاباتی خود، یک ندای خطرناک سر داده بود و آن جانبداری از «حقوق بشر» بود. به دنبال این حرف، زمزمههائی در بعضی جاها پیش آمد، ولی هیچ کشوری آن را جدی نگرفت مگر ایران، و علتش آن بود که حکومت ایران بیش از کشورهای دیگر به آمریکا اتکا داشت. بعد از کندی، این دومین بار بود که رابطه ایران و آمریکا از آن حالت قابل اطمینان انحراف پیدا میکرد.
در سال ۱۳۵۶ مقامات ایرانی با دستپاچگی از فضای آزاد و حق انتقاد کردن مردم دم میزنند. نخستین بار است که این زمزمهها شنیده میشود. یخ قضیه شکسته شده است، و حتی کشورهای غربی که طرف تجارتی ایران بودند و همواره رعایت حال او را میکردند، بوهایی شنیدهاند و میخواهند خود را با مردم هماهنگ کنند.
این است که سفارت آلمان درِ باشگاه فرهنگی خود را به روی «دگراندیشان» باز میگذارد که بیایند و شعر بخوانند و دم از آزادی بزنند و پروایی از حساسیت حکومت نداشته باشند. در داخل دستگاه حاکمه و مجلس هم ریزهخوانی از وضع کشور شروع میشود، چیزی که از بعد از ۲۸ مرداد سابقه نداشت.
شاه که قصد دیدار با کارتر دارد، با تظاهرات وسیع دانشجویان ایرانی در آمریکا روبرو میشود، بدانگونه که بر اثر گاز اشکآور پلیس، اشک از چشمان شاه و کارتر سرازیر میگردد.
همه علائم نشان میدهد که دور تازهای در زندگی سیاسی ایران شروع شده است. وقتی سیر روزگار وارونه شد، اتفاقهای عجیب روی مینمایند: کارتر در دیدار خود از تهران، از یک سو «احترام عمیق خود را به شاهنشاه» ابراز میدارد، و از سوی دیگر در دل سودای دیگری دارد.
از هر سو آتشهای زیر خاکستر خود را مینمایند: از دانشگاه صنعتی تا کردستان. در آمریکا دانشجویان «بورسیه» بنیاد پهلوی در تظاهرات ضد شاه شرکت میجویند، در تهران کسانی که مدیون حکومت بودند، مرده باد، زنده باد میگویند. زنهای مرفه، با النگوهای طلا، دست هوا میکنند و عزل شاه را میخواهند. کشورهایی که از گشادهدستی دولت ایران برخوردار بودند، روی پنهان میدارند.
حقناشناسیی که از جانب کسانی نسبت به خانواده پهلوی میشود، باید عبرت تاریخ گردد. از فردوست که نزدیکترین دوست شاه بود، تا فریدون هویدا ـ برادر امیرعباس ـ و دیگران... اینان فراموش میکنند که هر چه داشتند، از شاه داشتند. هوشنگ انصاری که یک کارمند محلی سفارت ایران در توکیو بیش نبود، به وزارت و سفارت میرسد و با کیسینجر پالوده میخورد؛ ولی روز مبادا از نیمهراه سفر برمیگردد.
کجا رفتند آن کشورهایی که قالیچه قرمز میانداختند و افتخار میکردند که شاه ایران به آنان عزّ دیدار ببخشد؟ کسی که بیشترین سرای را در سراسر جهان داشت، چه شد که گوشهای نیافت که تن بیمار خود را در آن بیارماند؟ و کیسینجر او را «یهودی سرگردان» خواند!بار دیگر عبرت تاریخ مانند قیر مذاب سرازیر میشود، همانگونه که در مورد محمد خوارزمشاه سرازیر شده بود؛ ولی این بار روی دیگر دارد. جمعیت میلیونی در روز عید فطر و اربعین و تاسوعا و عاشورا، زن و مرد راه افتادند و در بیرون کردن شاه، شرکت جستند و او که زمانی کل سرزمین ایران را در حیطه اقتدار داشت، با چشم گریان آن را ترک کرد.
در نمایشنامه شکسپیر، آنتونیوس میگوید: «آنتونیوس، آنتونیوس را کشت!» در اینجا هم هیچ کس جز شاه، شاه را بیرون نکرد. زرتشتیها معتقدند که روز رستاخیز بر سر پل «چینوَد»، عمل این جهانی هر کس به صورتی که بوده است، متجسم میشود: یا به صورت پیرزنی زشت، و یا به صورت دختری زیبا.
من نمیگویم که شاه درباره ایران نیت بد داشت. برعکس، قرائنی نشان میدهد که آن را سرافراز میخواست. یک بار گفت: «حکومت کردن بر یک مشت مردم فقیر، افتخار نیست» و راست میگفت؛ ولی عواقب اشتباه کمتر از عواقب سوءنیت نیست.
او ایران را در قالب وجود خود متجسم میدید، و این قالب بسیار تنگی بود. او میاندیشید که هر چه برای من خوب است، برای ایران هم خوب است، و چون اطرافش را یک عده مردم حقیر گرفته بودند، این قالب به ظرفیت حقارت آنان شکل گرفت که قالب تنگی بود. فرو افتادن شاهنشاهی ۳۰۰۰ ساله ایران کار کوچکی نبود، ولی واکنش روزگار از آن پر زورتر بود.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟